۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک مرز

هوای صاف روبرو را می نگرم و در اندیشه ی گرد و خاک پشت هستم

خاک آشفته ی پشت تهدیدی است برای آیینه

زمین هموار شفاف روبرو ترک برمیدارد

...آنگاه که هوای پشت پس است

آیینه شفاف نیست 

و من مانده ام یک پشت یک رو، کدر

و یک مرز... همین جا که مانده ام در راه

ته نشین می شوم در فضا

جنسی از گردی یک گلوله گرد

قدم در راه آیینه برمی دارم

...هوای مه اندود روبرو را می نگرم...

    • سور‌نانیکـــــ
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    یک صحنه شکست

    امشب من جرات کردم که صحنه ی شب را بشکنم

    در تاریکی فرو رفتم.

    ذرات گرد و خاک هم پای من به رقص درآمدند

    پراکنده به اطراف

    نه صدایی نه کور سوی نوری، من بود و خاک

    در واقع من داستان او بود

    من فقط رفتم

    برای تثبیت این حرف، بار دیگر

    به نام او

    .

    • سور‌نانیکـــــ
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    غروب آفتاب ها

    افول اینجا زیباست.

    چه کسی زیبایی لاینوصف یک غروب را انکار می کند؟

    درنوردیدن  پله های چوبه دار و ظهور بر سکوی خودنمایی، تشرف به عرشی به فاصله ی یک پنجه ی پا خود طلوعی است خیره مانده از دریچه ی چشم ها و دهان های هو شده یک جمعیت.

    که ناگاه گردن آفتاب خم می شود؛ به مکافات رفتن راه انا الحق.

    حق اینجا زوالی ندارد.

    و زیبایی فقط مخصوص غروب آفتاب هاست.

    • سور‌نانیکـــــ
    • پنجشنبه ۲۹ مهر ۹۵

    گوشه سبز چمنی

    کارم افتاده تو اتاق رئیس. یه جورایی همون طور شده که میخواستم. ولی یه چیزایی غیر طبیعیه. اینکه اصرار داره من اونجا کار کنم و چرا تا حالا دانشجوی دیگه ایی اونجا نرفته.

    مسئول مشاوره می گفت این یه فرصت استثنایی هست و چون ازت خوشم اومده و آدم صادقی هستی می ندازمت تو اتاق رئیس. با یه تیر چند نشون میزنی از جمله ساعت های کلاسی رو کمتر میری خیالت از بابت نمره راحت هست و خلاصه با رئیس جیک تو جیک میشی.[ از اونجایی که، از نمره ی ده تا نمره بیست تو کارنامه ام دارم حتی یه بار هم بار خودم نکردم که به استادی زنگ بزنم و التماس ، خواهش و یا حتی پیام هم ندادم که بهم نمره بده] 

    این مسئله رو از هر طرف یه فرصت خوب می بینم ولی امر و نهی های دوستان و آشنایان تو این قضیه منو مردد کرده...از همه لحاظ خوبه نمی دونم باید مشکوک بشم یا نه.. ینی یه جای کار میلنگه؟


    .   یکی از دلایل روانی شدنم بی پولیه؛ بعد هر جلسه مشاوره روانشناسی 45 تومن میشه.

    • سور‌نانیکـــــ
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    یک تن غیر محتمل

    دست شرم حیا و نمی دانم چه های آن چیز هایی که دست و پاگیر خود بودن به طرز وحشیانه ای که گراز بیرون جهیده از یک عمل پوست انداخته، مدام که سم به قصد فروکش کردن این خشم به زخم زمین و بلکه شعله ور تر شدن و سر خم کردن به قصد یک هدف، یک نقطه، یک پارچه قرمز، آن قسمتی که هیچ نباشد و باشد و نبیند نخواهد ببیند جز یک تن مغرور خودبرتربین که بوی تعفن آور یک اعتماد به نفس کاذب یا به خیال خود صادق که هر چه باشد حال به هم زنی است بی مانند؛ نه اینکه حرفی نباشد نه، بینی گرفتگان و نفس حبس کردگانم که در جانمان نم پس ندهد.

    به جانش می افتد آن جهنده چهارپا کشنده.

    دست نگاه می دارم به حرمت آن چیز های سنتی کلاسیک مزخرف که الحق و والانصاف بین خودمان بماند خوب بودند ولی باز هم مزخرف، مزخرف لعنتی مزخرف دهان گشادت را ببند و گورت را گم کن ای که مصداق بارزی از ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان تا کجا دیگر؟ مرا زیر دینت قرار نده تو را به جان من.

    • سور‌نانیکـــــ
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵