سازت را بزن من به انتظار تو نشسته ام

نفس زنان گامهای سنگین آرام را برمیدارم. تاب دویدن ندارم کشان کشان خود را به گلوگاه پرت دامنه کوه میرسانم. تعقیب اینجا تمام میشود و من دیگر گریزی ندارم. می ایستم و شیب ملایم روبرو را به تماشا میگیرم. آینده ای را میبینم با دورنمایی تا نوک قله. در فکرم میگذرد درختان را قطع کنم و با چوبشان حصاری تا انتهای شیب بسازم. خروسی را روی انتهای حصارها قرار داده ام که مجبور است مرا با گیتارش از رویا بیدار کند. مترسکی ساخته ام وسط مزرعه ام که کلاغ های لاابالی و ترک تحصیل کرده را بترساند. گاوهای زبان نفهم مزرعه ام را دستور داده ام هر صبح با کاور مخصوصی بسان گارسون ها شیر تازه ی صبحگاهی ام را آماده کنند. به خوک ها گفته ام که زمان جفت گیری مقداری را بیرون بریزند که بویش نشان از زیست موجوداتی با گرایشی جنسی در این منطقه بوده است. سگان مزرعه ام را وحشی بار آورده ام که پاچه ی هر غیر وحشی را بگیرند. به اسب های مزرعه ام فهمانده ام که هر غروب دور تا دور مزرعه را مسابقه دهند و شیهه ای سر کشند که بازماندگان بفهمند نسلی از حیوانات وحشی اینجا زندگی میکنند که بویی از نجابت نبرده اند.  خروس مزرعه ی خشک و بی حاصل من، سازت را بزن من خوابم را کرده ام.

    • سور‌نانیکـــــ
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    پ مثل پشیمونی

    باید که دستی برد زیر گلو و بیخ گوش را گرفت و فریاد را در عمق نسل برید. جایی که محل تلاقی پیچ و مهره های گوشتی است که نه قانون چپگرد دارند و نه قانون ساعتگرد. کامل هرز رفته و جای دست و زبان را گرفته است. زبانی که فضیلتش در کمک به خوردن آب است و دستی که زینتش بودن در کنج محل تلاقیست.

    جمع خرد را باید از دست و زبان و غیره خالی کرد و فرش قرمزش را تا موصل وصل کشید. دست از روی قلوب چپ و راست بردارد و بکشد بیرون از تن ولو اینکه انگشتان کز کرده و فرو رفته در خمیره را جا گذارد شاید اینگونه از زیر حریر به اندازه ی اعتماد به نفس نداشته برسد. حرف ها را قورت ندهد و دهان را خالی از زبان اضافی کند و کلمات پیشتازی که تا گلوگاه نای رفته اند را قی کند و جملات بی صاحاب عقل نگران را تف کند بیرون، جایی که دست ها جمع شود دو دستی پوشش کنج شود و پلکها بار حیا بگیرند و چشم شرمسار هم جهت با سنگینی سر به پایین افتند.

    • سور‌نانیکـــــ
    • دوشنبه ۶ آذر ۹۶

    طرف همیشه راست

    از شانه ی چپم دست راستی را بیرون می آورم درست روبروی صورتم

    ساز جنگش بر دوش دارد. همه ی آنچه که میباید بود را به خدمت گرفته که پیروز شود 

    سلاحش جادوست که قطره های آب را به تسخیر در می آورد و به تیزی گلوله ی سربی گداخته به سمتم روانه میکند

    من اما تیز، جای خالی خود را به قطره ها میدهم

    قطره ها قطره ها قطره ها

    موجی به سمتش میفرستم

    موج دو دستی دست را میبلعد. همه آنچه که هست را در تلاطم قطره ها بالا و پایین میشود

    مدفنش زمین پست همواری است که پس از آن تلاطم تهنشین شده است. بر مزارش فاتحه ای میخوانم.

    در سازش مینوازم

    انگشتانی زاده می شوند... 


    و ترسم از ایستادن با تفنگ جلوی آینه ست.


    • سور‌نانیکـــــ
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

    حس نبود یک بزرگ

    دیروز لب بام کلاغ نحس حرفی داشت. بوی فقدان میداد. نوید از نبود حضور مکرر خاطرات زمان بود میداد. زمزمه ی مرگ با گشوده شدن بالهای کلاغ نحس از لابلای پرهای سنگین باردارکننده اش حجم اندوه را تا صحنه نخلستان تکثیر میکرد. دل شوری نداشت، مرده و بی رمق. سنگینی غم ناشی از ناگهانی، وجود مبهوت را کمرنگ میکرد. باور به گوشه ای خزیده بود و شکوه خودنمایی میکرد. آینه نقش غمی نشان میداد، تابوت مرگ.

    باد سوسو کنان رفت و یکی با خود برد.

    • سور‌نانیکـــــ
    • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

    چنین است و چنان

    آرامم،

              درونم دریاییست،

     پایانم ناپیدا و صدای موج در نوک زبانم می شکند.

    از ناپیدا به شکستن موج مختصات می گیرم

                                و خود را به سوار موج می سپارم. مسافت زیر پایم سنگین می شود

                                                   ولی

    نسیم را در آغوش لخت خود دارم که سوسویش مجاز همزاد خویش را در آغوش می گیرد.

     اینجا که در ناپیداست، انتهای مسیر است.

    پشت

          شفاف تر از

                   پیش است. 

    و چیزی جز یک مسیر سخت از هر طرف نیست.


    :: الان کنار دریا حس عجیبی دارم. و بیشتر از هر موقع دیگه به خدا اعتقاد دارم. شاید حتی بتونیم باهم حرف بزنیم.

    • سور‌نانیکـــــ
    • جمعه ۸ ارديبهشت ۹۶