و چنین گذشت

[۱] در موقعیت، پر پر شدن همه آرزو ها و برنامه ریزی های آینده ات درست جلو چشمت با شنفتن یک نمی شود، بودی؟!

[۲]دیگه تصمیم گرفتم چیزی از خدا نخوام.

[۳] پشیمان نیستم

[۴] غم دارم

    • سور‌نانیکـــــ
    • سه شنبه ۲۸ فروردين ۹۷

    بدتر از بیکاری بلاتکلیفیه

    به طعمی یک شکلات کاکایویی در عصرانه ام حل شدی. وجودت در این لحظات سرنوشت ساز در پس روزهای بلاتکلیفی بهترین اتفاقی بود که می توانست بیافتد که نه شوق فلرهای پالایشگاه در پس فنس ها و نه ارتش جان سخت کندن ۰۵ کرمان را به هیچ کجایم بگیرم. حسن خواستنت آرامشی به همراه داشت که جنون کندن‌ات از لب ساحل و پا به پا بردنت تا چند هزار پایی در اعماق  و حل شدن در دریا را مدام وسوسه ام میکرد.

     

    :: اگه نتونم تاریخ اعزام به خدمت سربازیمُ تمدید کنم برای برج ۴ باید برج ۲ برم خدمت و این ینی اینکه امریه نمیتونم بگیرم و باید برم ارتش کرمان.

    :: خدمت سربازی رو نمیشه تمدید کرد مگر اینکه مشکل حاد پزشکی داشته باشی اونم تا دو ماه فقط میشه عقب انداخت. رفتم پیش یکی از پزشکای معتمد نیروی انتظامی گفتم باید برای امریه تاریخ خدمتم رو تمدید کنم و اونم یه نامه شکستگی بهم داد و گفت پاتم گچ بگیر تا متوجه نشن و یه عکس از زانوی چپ شکسته هم آماده کن. دکتره قبلا برای کسای دیگه هم این کارو کرده بود. رفتم بهداری ناجا اونجا سه تا دکتر نشسته بودن منم خودمو لنگ لنگان انداختم رو صندلی همینجوری پشت میز یه نگاه بهم انداختند و زیاد سخت نگرفتن. برگه‌مو امضا کردن. سخت ترین مرحله اش اینجاست که باید اون برگه ای که بهداری ناجا امضا کرده رو ببرم نظام وظیفه با نامه دکتر با عکس شکستگی و حتما حضور خودم برای بررسی صحت مشکل پزشکی. برای این قسمتش برگمو دادم به یه آشنا که تو نظام وظیفه آشنا داشت که کارمو راه بیاندازه. دو روز پیش باهام تماس گرفت که فرمت رفته زیر دست فلان افسر و اونم گفته خودش شخصا باید حضور داشته باشه. بهش گفتم من که هیچیم نیست برم اونجا با درخواستم موافقت نمیکنن. گفت خب باشه بهش میگم پاش تو گچ هست و اینکه میخواد از شهرستان بیاد براش سخته ببینم قبول میکنه یا نه. امیدوارم پسفردا که بهم زنگ میزنه بگه با درخواستت موافقت شده وگرنه باید دوباره پامو گچ بگیرم برم اونجا ببینم میتونم گولشون بزنم یا نه.

    • سور‌نانیکـــــ
    • جمعه ۲۴ فروردين ۹۷

    می خواهمت از هر طرف ای خشک من

    شوق به ذوق آمده ی روزهای دلواپسی و فقر و بی پولی و شب بیداری هایم بال هایش را باز کرده است.

    آماده پریدن است

    اما امان از میله های فولادی رو به رو... که شوق نمیگیرد... نه... اجبار را تحمیل می کند. میله های سخت و قطوری که ساخته دست خبر رسان است. می تواند آنها را کنار بزند یا به تعدادشان بیفزاید.

    بال های مملو از شوق و نشاط و خیالی که با امید سر پا مانده اند.

    فکرم این روزها به چیزی که نیاز دارد رسیدن به آن چیز هایی ست که عمری در فکر مانده اند و دست هایم نیازمند اسکناس های خشک تا نخورده ای ست که تا به امروز خود را به من نرساندند.

    آنچه که شوق از من نمی گیرد ایمان است به خدا. میدانم که نزدیک ام است و میماند در کنارم و به این روزهای بی قراریم پاسخی در خور شان میدهد.

    فقط زودتر ایمان من

    زودتر

    • سور‌نانیکـــــ
    • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

    نگاه پف کرده ات

    تو را در پشت آن خط سیاه نگاه بیرون زده ات دیده ام که با رو برگرداندنت سوال و اما و هر چه که نیست آورده است؛

    ... که بی هیچ شوقی از سویت نفرت و آه می آید.

    ای آشنای غریبه تر از هفت پشت غریبه دیگر نمی خواهمت

    دیگر، نه، میخواهمت

    ... میخواهمت همچنان

    • سور‌نانیکـــــ
    • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

    اعتماد نیمه جان من بخواب

    مقدمات سفر را چیده بودی. کجایی الان. شمال و جنوب را به هم وصل کرده بودی و دل دل می کردی که شمال؟ یا جنوب؟ اصلا تو بگو سورنا. من که پایه شمالم. خودت را به بهار نرساندی. گیر سرمای خشک دی شدی و مانند تزریق ده میلی مورفین در خود دولا شدی و به خواب رفتی. آوار هجوم آور اعتماد و خاطرات خوشی که یک به یک لای روزهای سرد زمستان، بهمن به راه انداختند؛ پل رابطه را مسدود کردند که راه بازگشت سخت دیده می شود. دست سرد بی اعتمادیت روی قلب داغ نوجوانیم حس میشود و وجب به وجب خاک باغچه حاصل خیز خاطرات را خشک و بی حاصل میکند. ضرر در من به اوج رسیده. احساس میکنم آن قسمت از وجودم که پا به پای تو می خندید و رضایت داشت دچار حریق خیانت شده است. مانده ام در دیدار بعدی مان چه کنم. بمانم و گرم تحویل بگیرم یا که سر به زیر بگیرم و درحال و هوای بی محلی راه کج کنم.

    • سور‌نانیکـــــ
    • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶